بعد از شنیدن خبر خوش کارم، تا یه سه چهار شبانه روزی عالی آسوده بودم
خوب و سبک می خوابیدم
دوباره کابوس ها و بی خوابیهام شروع شد
اگه باردار نبودم دو مسکن می خوردم تووووپ می گرفتم می خوابیدم حالی می داد
نمی دونم چرا خوشحال نیستم که دارم برمی گردم سرکارم!
اگه کارم درست نمی شد خیلی داغون می شدم اما درست شدن کارم هم باعث خوشحالیم نشد, چرا؟
من الان سه ماهه باردارم، یه پسر سه ساله دارم و یه پسر پنج ساله و کلی درد مفصل.
باید چطور برم سرکار؟
چطور برگردم به کارم و مقابل همه ناکسایی که این بلا رو سرم درآوردم سکوت کنم!
سخته.
یه فصل جدید دیگه زندگیم آغاز شد که باید از قبل هم صبورتر و مقاومتر باشم.
با یه کوله بار تنفر و ناگفته به زندگی ادامه میدم.
صبح که از خواب پاشدم
شروع کردم به گریه
گوله گوله اشک ریختن شدید شدید
به دو نفر که احساس کردم واسه اون لحظه حرفاشون بدردم می خوره اس دادم که البته تاثیرش خوب بود.
نفسم که از خواب پاشد به حرمت برق نیگاش اشکامو پاک کردم و از جام بلند شدم.
عجب لحظه های تخمی رو می گذرونم
نمی دونم چرا ارشد قبول نمی شم یه کم الکی خوش بشم. شاید چون رو شانس زیاد حساب کردم.
هفته دیگه منتظر خیلی خبرا هستم.
خدایا هوامو داشته باش.
باردارم
با کلی امید منتظرتم
به سختیهاشم فکر نمی کنم
آرزوی این روزهام سلامتیته کوچولوی قشنگ