صبحی داشتم کتاب گزیده ای از اصول کافی رو می خوندم که دوباره حرفی از توکل به خدا آورده بود.
یادمه از روز دومی که فلش گم شده بود یهو آروم شدم و به خدا توکل کردم.
امروز دقیقا یه هفته از گم شدنش می گذره و من توی اتاقم در حال استراحت بودم که رهام اومد تو اتاقم و گفت فلش رو پیدا کرده.
.
.
.
هر چند پولش رو داده بودم و همه چی تا حدودی آروم شده بود اما استرسش هم برای من مونده بود هم خواهرم (صاحب فلش).
حالا عصبانیت من واسه اون اضطراب وحشتناکیه که ریحانه و سارای بی احتیاط و لوس به جونم انداختن.
برم فلش رو بزنم تو پوزشون؟!
یا دست خالی بزنم تو گوششون؟
اونم فلشی که می گفتن کارهاشون و عکس های شخصیشون توشه و هیچی توش نبود.
خدا رو شکر این استرس مسخره از وجودم گم شد.
همیشه همه چیز رو سخت میگیری...