بعد از سه سال امروز صبح تاریخ تکرار شد. قبلاا، یه مگولی رو پتو پیچ می کردیم می بردیم خونه مادرشوهرم حالا هر دوشون.
حس خوبی بود. خوشحالم که باید فشرده تر و منظم تر زندگی کنم. ناراحت بودم که همه چیز بیهوده میگذره.
اولش اصرار داشتم برگردم سر پست قبلیم تا اون رییس بدجنسه فکر نکنه تونسته منو اذیت کنه.
اما به پیشنهاد این رییس جدیدم بهتره با اون شخص دیگه اصطکاکی نداشته باشم.
کلا پست های مالی رو دوست دارم اما پست جدیدم اداریه. یه پست کم مشغله و آروم.
دوست دارم یه مدت در حاشیه باشم تا بچه سومم هم بدنیا بیاد و کمی بزرگ بشه.
به وقتش دوباره پامو میذارم روی گازو پیش خواهم رفت.
خدایا شکرت سربلندم کردی.
منو ببخش